آقای لاریجانی سلام، من يك لباس شخصي ام، از همون هايي كه رفتن توي خانه بعضي ها كه به قول شما اسمشون مردم هست و به قول ما اغتشاش گر آدم كش .
آقاي لاريجاني به من و امثال من ،شما و امثال آقاي باهنر می گویید لباس شخصي، تا به حال به اين فكر كرده ايد كه شماها چرا به ما مي گوييد لباس شخصي. من فكر كرده ام چند تا دليل دارد ، یکی براي اينكه لباس هاي ما براي شخص خودمان است ، یعنی در واقع ما از دسترنج مردم و پول نفت و معادن مس و روي و.... نرفتيم براي خودمان لباس بخريم .لباسهايمان براي خودمان است.
دوم اينكه ما لباسي پوشيده ايم كه بيانگر شخصيت و روش و منش شخص خودمان است و نرفتيم لباس پزشكان يا روحانيون را بپوشيم . لباس خودمان را پوشيده ايم و مثلا مثل شما و آقاي باهنر كه بعضي وقتها چفیه مي اندازيد گردنتان نرفتیم لباس ديگران را بپوشيم ، خوب اخر آقاي دكترشما خط مقدم بودي ،نه آخر تو كدوم محور و كدوم شب عمليات حضور داشتی برادر كه چفیه مي اندازي گردنت .

راستي چه خبر آقاي دكتر از مراحل ساخت خانه ويلايي كه سالها در آن زندگي مي كرديد در خيابان پاسدارن بوستان دهم پلاک 110به مساحت تقريبا 500متر ،به خوبي پيش مي رود ، به سلامتي اسكلت ساختمان كه بالا رفته ، خوب بالاخره خيلي از مسئولان ما نسل در نسل پولدار بودند ديگر، مبارك است آقا .
قربون خودمون برم كه لااقل لباسهايمان براي خودمان است، حالا اگر خانه جاره اي است خيالي نيست .

تا يادم نرفته يك پيشنهاد دارم براي طبقه شما آقاي دكتر .خب الان كه صدقه سر فرهنگ رفاه زدگي مسئولان ويا شايد پولدار بودن پدر خيلي از مسئولان مثل شما و آقاي كروبي، ويلاهاي مسكوني اكثر آقايان در مناطق شمالي تهران واقع شده ،و با توجه به دغدغه مسكن جوانان داشتن مسئولان که باعث شده آقايان مشغول بساز و بفروشي شوند و با توجه به رفاقت بعضا 30 ساله دوستان با يكديگر ،بهتر نيست به هم افزايي نيروهاي فني ساختماني با هم بپردازيد، مثلا به جاي مراجعه به دو گروه براي گود برداري ،خب اگر گود بردار منزل ویلایی آقای كروبي در خیابان اختیاریه شمالی که در حال ساختن است خوب است ،شما ديگر نرويد يك گروه ديگر بياوريد به هم كمك كنيد آقا .

آقای لاريجاني من يك لباس شخصي هستم ،شما در نطقهايتان در مورد حوادث اخير تهران خيلي از دست من عصباني بوديد و از انجايي كه من وشما تا حالا باهم جلسه حضوري نداشتيم ،تصور من بر اين است كه شما از روي گفته هاي ديگران با من بد شديد ،براي همين گفتم خودم و فعاليت هايم در اين چند روز را خودم برایتان بنویسم تا بلکه از عصبانيتتان بکاهد و بر سلامتیتان بیفزاید ،شايد که به مردم بهتر خدمت كنيد در مسند رياست قوه قانون.
قد من 178 سانتی متر و وزنم 68 کیلوگرم، پيراهن معمولا روشن روي شلوار پارچه اي با يك جفت كتوني و يك موتور هندا 125 ايراني و يك گوشي موبايل، سعي مي كنم هر روز حمام كنم و موهايم را 10 الی 12 بار در روز شانه می كنم ،البته سبیلهایم را هم چون پیامبر اکرم(ص) فرموده اند معمولا كوتاه تر از مال شما نگه می دارم و به قول معروف آبخور هايش را مي گيرم ،خوب آخه من یک لباس شخصي ام دیگر ،بایدهمه ی چیزهایم شبیه و براي خودم باشد و اگر سبیل هایم را خيلي بلند كنم شبيه دراويش مي شوم نه لباس شخصی ها .

اين از ظاهر بنده .
راجع به افكار و منش من هم اگر بخواهم توضيح بدهم ،بنا به فرمايش حضرت علي (ع)بايد دوستانم را به شما معرفي كنم، تا شما با شناختن آنها مرا بشناسيد،اين هم زياد سخت نيست يك قرار مي گذارم و از اکثرآنها خواهش مي كنم بيايند تا شما ببنيدشان و هر سئوالي داريد از آنها بپرسيد .امشب خوبه .فردا شب. باشه ،اصلا فرقي نمي كنه شما مي توانيد هر شب بياييد مسجد محل ما ،هميشه بچه ها هستند من هم معمولا هستم ،براي خودتان هم خوب است، شايد از اين كه اينقدر مردم را از پشت شیشه های دودي ماشينهايي كه اين سالها با راننده و محافظ وخدم وحشم شما را جابجا كرده اند دیده اید،خسته شده ايد و مي خواهيد مردم را بار نگ واقعي شان ببینید ،قدم روي چشم ما بگذاريد و تشريف بياوريد با من اشنا شويد.
واما وقايع شبهاي اخير، بعد از ظهر بود، احسان زنگ زد که علي طرفدارای موسوي در اعتراض به نتيجه انتخابات ريختند دم در وزارت كشور و از آنجا شروع کردند به درگيري و آتش زدن سطل هاي زباله و بستن خيابانهای اطراف مثل شهيد مطهري ،سريع با بچه ها جمع شديم و رفتيم، چهار تا موتور بوديم، 2 تا دو ترك ، 2 تا هم سه ترک،رسيديم مطهري ،تعدادشان زياد بود ،خيابان را بسته بودند ،سطلهاي زباله را آورده بودند وسط خیابان واتش زده بودند.

لباس شخصي هاي ديگري هم بودند، سر جمع مي شديم 100 نفر با اسلحه هاي ولرم مثل باتوم ،چوب ،قفل عصا یی ماشین و ....
خیلی زور داشت برامون 2 تا خیابان اصلی شهرمون توسط یک مشت بچه سوسول بسته شده بود، هم ولیعصر هم مطهری .
يكي از بچه ها که ته ريش داشت و رفته بود داخلشان خبر آورد كه 2 تا اتوبوس را اتش زدند ،ما دود را ديده بوديم ولي اصلا فكر نمي كرديم اتوبوس باشد. حدودا یک ساعت و نیم بودكه خيابان مطهري دستشان بود همين جوري هم پيشرفت كرده بودند و از سر ولي عصر تا سر مفتح را گرفته بودند .خبري هم از يگان ويزه و گشت ارشاد نبود ، خیلی ضايع بود، اتوبوس اتيش مي زدند تو تهران ام القراي جهان اسلام.

خبر آوردند 2 تا بانك هم آتش زدند،هفت هشت تا موتور بچه حزب الهي ها را هم که گیرشون افتادند اتش زده اند و البته خودشان را هم تا حد مرگ كتك .
خب ما هم که بي غيرت نبوديم كه بایستیم و نگاه كنيم آقایون و خانومهای موسوی چی در غياب معنادار نیروهای ویژه ی پليس و البته حضور نیروهای غیر ویژه ی پلیس كه مشغول نگاه كردن بودند ( شايد مشغول به خاطر سپردن چهره هاي دختراني بودند كه لباس مناسب نداشتند تا بعد از آشوبها اگر از كنار گشت ارشاد رد شدند آنها را دستگير كنند.) چهارراه به چهارراه جلو بروند و هر غلطي كه دلشان خواست بكنند گور پدر دنيا، حيدر حيدر را دم گرفتیم وحمله .
خوب يك چند تا كله و چيز هاي ديگر هم دادیم يعني زدند داغون كردند چندتایمان را ، ولي خيابان مطهري رو آزاد كرديم ، آقاي لاريجاني ما آزاد كرديم (البته خدا به وسیله ما) نه آقاي فرمانده گشت ارشاد! ساعت 8 بعدازظهر شنبه 23 تيرماه هشتاد و هشت.

بچه ها خبر آوردند میدان محسني هم درگيری است ، اول رفتيم يك آرايشگاه تو خيابان سهروردي، از بين بچه ها قرار شد من براي شناسايي لیدرهای آشوبگران ريش هايم را بزنم ،خيلي سخت بود ،خيلي ريشهايم را دوست داشتم ، خاك بر سرم ريشهايم شده بود برايم حجاب ، اگر حجاب نبود نباید زدنشون در راه خدا برام سخت می بود.بعدش هم رفتيم نماز رو خونديم و رفتيم ميدان محسني.
بي خيال! باورمون نمي شد ، اينجا هم مثل مطهري بود ، خيابان ميرداماد را بسته بودند و همان بساط پايين، يك اتو بوس را آتش زده بودند و تا دلتان بخواهد سطل آشغال و یک هفت هشت تایی هم بانک و چند تا هم موتور آدمهاي ريش دار البته نه مثل ريش و سبيل شما آقاي لاريجاني ، مثل ریش و سبیل لباس شخصی ها.
خبري از نيروي گشت ارشاد هم نبود ، تازه جالب اينكه اراذل و اوباش موسوی چی ، که بانكهاي حتی خصوصي دور میدان و توی خیابان میرداماد را آتش زده بودند ، دست به کیوسک نیروی گشت ارشاد واقع در ضلع شرقی میدان محسنی هم نزده بودند ! بچه های پایگاه بسیج مسجدمان آمده بودند ، فرمانده حوزه بسیجیان هم حضور داشت .تو میدان مبنا که حدودا 500 متر بالاتر از میدان محسنی است جمع شده بودیم. من که ريشهايم رو زده بودم و حالا فقط سيبيل داشتم رفتم براي شناسايي ...
غوغايي بود ، شعار می دادند ، به احمدي نژاد فحش مي دادند ، به بسيجي فحش ناموسي مي دادند ،مي گفتند راي من رو دزديدن ، دارن باهاش پز ميدن و چندتاشون هم 2 تا سطل آشغال فلزي رو که نتوانسته بودند آتش بزنند آورده بودند وسط خیابان و با آهن به صورت منظم مي كوبيدند روش و می گفتند : ارتش سبز ايران ، همينه ، همینه ، خيلي باحال مي زدند خوشم آمد و مشغول شناسايي عناصر اصلی شدم .اكثرا جوان بودند و تو جو ، ولی یکسریشان ، پدرسوخته ها ، خیلی هماهنگ شده و حرفه ای بودند و به بقيه جو مي دادند مثل همون هایی که با سطل آشغال مارش حمله می زدند و چند تای دیگه که مثلا شروع حمله به بانکها و شکستن دوربین های مغازه ها و بانک ها رو انجام می دادند.

سرتون را درد نیاورم آقای لاریجانی ، حمله كرديم و خلاصه ميدان محسنی و خیابان ميرداماد و کوچه های اطراف را پس گرفتيم ، البته با مدد الهی و در پوشش لباسهاي خودمان که با پول خودمان یا پدرهایمان خریده بودیم ، ذكرمان هم همان حيدر حيدر بود ، و البته در آخر شب بنا به دستور يكي از بچه هاي جبهه اي يا زهرا(س) ، با رمز یا زهرا میدان مادر (محسنی) ، خیابان میرداماد و کوچه های بالا و پایین اطراف را حدود ساعت 12 شب آزاد کردیم ، کلي از بچه هامون هم داغون شدند. آقاي لاريجاني ! شما آن موقع كجا بوديد و چه لباسي تنتان بود ؟
بعد از پاكسازي کامل منطقه و به منظور یاری به لباس شخصي ها در ساير نقاط تهران سوار موتورهایمان شديم و به جاهای ديگر رفتيم .
اوج اقتدار نيروي گشت ارشاد و وزارت اطلاعات آن شب در شمال شهر تهران موج مي زد، از ميدان تجريش رد شديم به ستاد این دکتره هست که رئیس جمهوره و خونه 500 متر به بالا تو پاسدارن و نياوران و ... نداره حمله كرده بودند و همه شيشه هاي ان را که يك مغازه واقع در ضلع شمالي ميدان جنب ترمینال تاکسی بود شكسته بودند و نرده هاي آن را شكسته و هر چه در آن بود را غارت کرده بودند و بعد هم آتش زده بودند ، و البته چند جای دیگر هم همین کار رو کرده بودند.

آن شب صبح شد و صبح بعد از ظهر و بعد از ظهر مغرب ، من و ساير لباس شخصي هايي كه باهم رفيق بوديم نماز مغرب وعشا رو ميدان فلسطين قرار گذاشتيم و بعد از اقامه نماز در مسجد اموي ، شروع به آزاد سازي مناطق مختلف تهران از لوث وجود اشرار نموديم.
ادامه دارد ...
در همین زمینه بخوانید :
از دفترچه خاطرات یک لباس شخصی(2)
از دفترچه خاطرات یک سبزپوش بی خطر!